برگــــــ برگــــــِ دفتــر زندگــی مــن

برگــــــ برگــــــِ دفتــر زندگــی مــن

قصـه نیستم تا بـگــویی
نغمه نیستم تا بخـوانی
صدا نیستم که بشـنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...

˜*°•.•°*"˜¯`´¯˜"*°•.•°*˜

خسته ام!
خسته از این راه، از این جاده
این راه به کجا می رود؟
این جاده راه به کجا دارد؟
کاش می دانستم
ته این جاده کجاست؟
نفسم گیر افتاده است در حجم تنم
تـَوان پاهایم را از دست داده ام
گویی در حصاری گیر افتاده ام
اما چه کنم
باید بروم...
هوا گرم است
من عطش دارم
تشنه ام
تشنۀ جرعه ای آب
که گلو تازه کنم
اما مانده ام
بغض گلویم را چه کنم؟
اشک چشمانم را چه کنم؟
دیگر تاب ندارم
چه سخت و ناممکن شده است
ادامۀ این راه،
ای کاش دستی بود
آغوشی بود که مرا در خود میکشید و
با خود می برد
به سوی نور، به سوی ابد
و نمی ماند ردپایی از من.....


˜*°•.•°*"˜¯`´¯˜"*°•.•°*˜

۴ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

ح س ی ن

سه شنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۵۳ ق.ظ


ح س ی ن


اینها حروف مقطعه نیست
این آقایی است که قطعه قطعه شده
قطعه قطعه شد... تا بگوید: تفسیر حروفه مقطعه آیه
قرآن ناطقی است که مقطعه شده...



چندروزیست دلم را گم کرده ام،
دلم کجاست؟
دلم بهانه می گیرد...

بهانه صحرای کربلا را...

چه کنم با دلم... یا حسین!؟

چند روزیست عزیزی راهی کربلا شده و روز عرفه، دعایش را در جوار آقای عاشقان، زمزمه می کند...
دلم را با خود برده است انگار...



> در این روز عزیز، همراه با زمزمه دعای عرفه برای من هم دعا کنید...

> و نیز دعایی برای سلامتی مادر بزرگ دوستی عزیز...

> پیشاپیش عید سعید قربان را به شما تبریک می گویم...


۲۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۲ ، ۰۰:۵۳
تـــ ـارا

آیا به امام زمان نزدیک میشویم؟...

جمعه, ۱۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۸:۰۰ ب.ظ

هر روزی که می گذرد
یک روز به ظهور امام زمان نزدیک تر می شویم
اما به خود امام زمان چطور؟؟؟!


۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۲ ، ۲۰:۰۰
تـــ ـارا

اگر غار غار نمی کرد...

پنجشنبه, ۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۳:۱۲ ب.ظ



هر وقت حسن آقا را می بینم می گویم: خب چطور شد؟ موفق شدی؟

می گوید: نه نشد باز غار غار کرد.

می گویم: آخر مرد حسابی مگر مجبوری؟

می گوید: چیکار کنم هر کاری بگی کردم نرفت.

می گویم: از اول نباید این کار را میکردی.

می گوید: آخر تو دلت می آمد توی آن برف و سرما ولش کنی؟

می گویم: نه، اما بنده خدا اینطوری خودت گرفتار شدی که...


۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۴ مهر ۹۲ ، ۱۵:۱۲
تـــ ـارا

مهری دیگر از راه رسید...

سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ

امروز اول مهر بود و باز عطر خاطرات روزهای مدرسه در خاطرم جان گرفته بود... خاطرات اولین روز مدرسه و رفتن به کلاس اول و معلم دلسوز و مهربان، همه و همه خاطرم را نوازش میکرد و در حالیکه خودم سر کلاس و در حال تدریس بودم این خاطرات دور حال و هوایم را جور دیگر کرده بود...

امسال اول مهر برایم رنگ و بوی دیگری داشت، و طعم شیرین دیدار معلم کلاس اولم بعد از سالها و رسیدن به آرزویی دیرین مرا مست کرده بود، و تماس و شنیدن صدای آرام بخش و مهربانش، این شیرینی را برایم صدچندان کرد....

الان می فهمم که چقدر دوست میدارمش و چقدر این سالها دلتنگ دیدن چهره مهربانش بودم...

معلمم دستانت را می بوسم و آرزوی سلامتی و شادیت را از صمیم قلب آرزومندم...




۱۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۲ ، ۰۰:۰۲
تـــ ـارا